گویند در شهر باینگان پیر فرزانه ای بود که چون رابطه اش با خدا خوب بود, رابطه مخلوقات خدا نیز با وی عالی بود. چنان که این پیر چهار دسته کل و بز وحشی را در کوههای اطراف باینگان در مواقع مناسب «نمک» می داد. هرگاه وی را بر روی تخته سنگهای کوه مشاهده می کردند, بی محابا می آمدند و نمک می خوردند. تا اینکه روزی در یکی از این نقاط هرچه نمک می پاشد و حیوانات را صدا می زند, نزدیک نمی گردند. به خود شک کرده و چون خود را وارسی می نماید, چاقویی در جیبش مشاهده می کند و چون چاقو را بدور می افکند آن حیوانات بسویش می آیند.
«یا رب» فلانی مرا «بیهوده» کشت!...
ما را در سایت «یا رب» فلانی مرا «بیهوده» کشت! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 13:59